تبليغاتX
کیمیای سعادت

کیمیای سعادت

خط خطی های یک کیمیا

كلاس دوم

 سلام بچه ها خوبيد  خوشيد
سلامتيد  مي دانم كه خيلي  دير شده  ببخشيد
همش تقصير تكاليف كلاس جديد بود
رفتم كلاس دوم ودرسهايم روي سرم ريخته است خيلي سخت است
كه اينهمه مشق داشته باشيم 
 ولي چاره نيست خوشحالم كه كلاس بالاتر رفتم هرچي بالاتر بهتر راستي بچه ها رنگ مانتوي من از پارسال قشنگترست رنگ آبي
فيروزه اي.كه عكس آنرا برايتان ميگزارم در اينجافعلا خدا نگهدار عيد فطر مبارك

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:3  توسط کیمیا  | 

رفتيم تلويزيون برنام چپل

سلاخاله سارا وچپلم بچه های گل

از طرف اداره ی بابایی از بچه هاشون دعوت کرده بودند که در برنامه ی رنگین کمان شرکت کنند من هم بعد از دوبار رفتن به صدا سیما آخرش روز پنجشنبه  عید تولد امام مهدی با آبجی کبریا رفتیم.جای همه  شما بچه ها مخصوصا دخترخاله های خوبمياسمين ومائده خالی بود خیلی خوش گذشت جای نشستن آبجی خیلی خوب بود کنار خاله نرگس ولی من هم زیاد بد نبود فقط خاله نرگس جلوی من بود ولی بازهم خوب بود فقط یه عیبی که داشت مامان  بیچاره دوساعت موهای من را ریز بافته بود اونجا وفتی رفتیم توی سالن بهم یه روسری دادند این خیلی بد بود تازه خیلی از بچه ها که از من بزرگتر بودنذ اونا رویسری بهشون ندادند  بابایی میگفت چون من خیلی خوشکل شده بودم وتو چشم بودم بهم  حسودی کردند و بهم رویسری دادند ولی خوب بازهم بد نبود شانسو اوردم روسری که به من دادند قشنگ بود وبهم می امدووخلاسه خیلی خوش گذشت جای همه تون خالی یه چیز دیگه که اون سالنی که ما هر ر وز توی تلویزیون میدیدیم خیلی کوچیک بود ولی به نظرم از توی تلویزیون خیلی بزرگتر نشون می ده.مرسی که به حرفهام گوش کردین.عکس هم گرفتم طبق معمول باید کلی التماس بابایی کنم  تا اونها را اینجا بذاره میگن تا بیست روز دیگه دیگه سی دی او ن روز را میفروشند ولی برام خیلی جالبه که خودمو از تو تلویزیون ببینم کاشکی برنامه اش مستقیم نبود مثل یه جوک می مونه همه منو دیدن ولی خودم نتونستم اما مامانی جون توی خونه با دوربین خودمون گرفته بودکه بهتر از هیچی بود  بابا هم که خیلی عکس از من وابجی وخاله  نرگس گرفت حالا باید همش التماس کنم که زودتر اینجا بزاره کاشکی خودم بلد بودم خدایا من را زودتر بزرگ کن 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:52  توسط کیمیا  | 

معلمهای نازم دلم براتون تنگ شده

ما دوتا معلم خوب داشتیم که هرروز با هم سر کلاس می امدند.پدرم از اینکه دوتا معلم داشتیم تعجب کرده بود.هردوتاشون خوب بودند ومهربون.از خانم معنوی پور تشکر میکنم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 5:41  توسط کیمیا  | 

                                           سلام آخرش به کمک بابا این عکس را گذاشتم.مرسی بابایی

 

 

 

                

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 3:36  توسط کیمیا  | 

بچه گربه های ما

بچه ها چند تا گربه کوچولو وناز توی حیاط م به دنیا اومدند.من وآبجی خیلی اونا را دوست داریم ولی مامان میگه اونا کثیفند ودوستش نداره ومیخواد اونها را از خونه بیرون کنه
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 7:52  توسط کیمیا  | 

اینهم یه عکس از ابجی جون شما.کیمیا..خیلی دوستون ودارم بچها .شماچی؟
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 6:3  توسط کیمیا  | 

بابا جونم با موتورش که خیلی دوستش داره و لی می دونم که که منر اخیلی بیشر دوستم داره.مکه نه بابا
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 5:53  توسط کیمیا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 5:13  توسط کیمیا  | 

                                              

 

 

 از اينكه عكسهام بد افتاده ببخشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 4:52  توسط کیمیا  | 

                                                     
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 4:21  توسط کیمیا  |